تبليغاتX
زندگي و ديگر هيچ...


زندگي و ديگر هيچ...

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تورا می بافند

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

وقتی که زندگی ما را زخمی کرده است

زندگی کردن تنها دلیل برای بودن است

زخم می خوریم

می مانیم

می میریم

زخم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

دیشب یک سری توهمات مشکوک به سراغم آمدند

صبح که شد لای کتابهایم یک ایل مورچه در حال کوچ بودند

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

پنجره را که باز کردم

عمری را دیدم که باد برد

زندگی مثل گلهای قالیست

که هی می بافند و می بافند

و پا می خورد

گل هایی که هیچ وقت آب نمی خورند

و درد عطش را دوست دارند

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

ساعت که خوابید

با خود گفتم

زندگی

می تواند تازه شروع شود

فکر کنم از آرامبخش های دیشب است

ساکت

هیس

اگر ساعت بیدار شود

مکافات شروع می شود

هیس

می خواهم بخوابم

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

کرگدن ها خوابم را خوردند

بی خوابی و بوی پرتقال برایم مانده است

لکه های ابر روی شیشه هنوز پاک نشده است

قرار شد پلیکان لکه ها را قورت بدهد

ساعتم دیگر زنگ نی زند

دینگ دینگ دینگ

لکه های ابر

کرگدن عاشق

پلیکان گرسنه

کرگدن گرسنه

بازی دستمال کاغذی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت توسط پژمان دادخواه| |

دیشب به خوابم نیامدی

و هنوز برایم سوال است که:

مونا کی میاد؟

سال به ۹۰رسید و مونا نیامد

پ ن:مونا یک  تفکر است

مونا یک ماجراست

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |

به استاد ارحام صدر

با این که از تو دورم

نمی دانم چرا هر شب خوابهایم بوی تو را می دهد

دو سالیست که رفته ای

دیگر باد موهای ابرها را شانه نمی زند

و درختان نمی خندند

تامل آبشار را یادت هست

(فکر کنم یادت باشد)

ولی من سکوت روزها را از یاد می برم

شاید!

(قول می دهم)

هوای تو در سرم

موهایم را می رقصاند

چه اشکالی دارد که باد موهای  ابرها را شانه نمی زند

هوای تو مهم است

هوای تو برای من است

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |

دیروز برف بارید

دیروز زمین رو سفید شد

و روی ما قرمز

دیروز برف بارید

چترها سقف زدند

همین دیروز

یاد لباس تو افتادم

دیروز آینده بود

سرد بود

سرد بود

رد پای لبو روی برف پیدا بود

چترها عزادار شدند

لباست سفید بود

دیروز آینده بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |

قصه هایم تمام شده است

فقط کلاغی در دور دست قصه خوانی می کند

مترسک ها مثل همیشه غایبند

فقط غصه هایم زیاد شده است

کلاغ باز قصه می خواند

ومن غصه دارم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |

هوای پاییز را داشته باش

فقط دستمالی خیس کن

و روی برگ ها بکش

جرمشان عاشقیست !

هوای آنها را داشته باش

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |

چند شب پیش یک دامان ماه و ستاره به کارگردانی امیر دژاکام را دیدم

واقعا زیبا بود و فرصتی برای دوباره عاشق شدن

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت توسط پژمان دادخواه| |


Design By : Night Skin