بهار دلتنگي ها رو به رشد است

جهان هم رفت و بار ديگر در بهار دلتنگي را احساس كرديم.

چقدر دنيا زود تنها مي شود و شايد براي همين است كه ما تنهاييم.

بهار دلتنگي ها رشد مي كند و ما چقدر تنها مي شويم.

تنهايي دنيا به چه اندازه است.

چرا باد همه چيز را با خود مي برد.

و زمان چرا سكوت كرده.

راز سكوت زمان در چيست...

جهان خداحافظ...

روحش شاد يادش گرامي باد.....



چقدر زود بهار سبز سیاهپوش شد...

كيومرث ملك مطيعي درگذشت.

رضا بنفشه خواه درگذشت.

چرا اين داستان تكراري مي شود

در زير آسمان شهر ديگر خبري نيست و فروردين امسال خبر ها زير آسمان خاك است. چقدر زود دير مي شود و عقربه ها مار را با خود مي برند.همين ديروز بود كه با گل پامچال از زير آسمان شهر عبور كرديم و قاعده بازي را تجربه كرديم.چقدر ساده سينما عذادار مي شود...

روحش شاد

     يادش گرامي باد

                                                                              

خداحافظ اي داغ بر دل نشسته

 استاد رضا کرم رضایی بازیگر ،کارگردان و نمایشنامه نویس پیشکسوت تئاتر کشور در سن 73 سالگی دار فانی را وداع گفت .

رضا كرم رضايي جمعه با حسن سياه و علي كنكوري وغبار نشين ها همسفر شد و  ديوانه وار از مرز شب عبور كرد
و با آواز در تهران گفت در شهر خبري نيست و در بنفشه زار با اعدامي قرنطينه شد و  با محكومين گرفتار شاخه هاي بيد شد و در اخرين لحظه با ايليا نقاش جوان رابطه پنهاني برقرار كرد و در كمال خونسردي گفت مي خواهم زنده بمانم . با آقاي شانس در فصل پنجم مسافر ري شد و در انجا سالاد فصل را نوش جان كرد و در واپسين لحظات ملودي اخر خود را اجرا كرد و مجنون ليلي شد و دار فاني را وداع گفت

روحش شاد و يادش گرامي باد

پژمان دادخواه14/1/1389

در همین نزدیکی...

 

 

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد

 

 

 

نوروزی که کهنه شد...

نمی دانم چرا این طور شد.وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود و کار از کار گذشته بود.

نوروزی را که دوازده ماه انتظارش را می کشیدم چقدر ساده کهنه شد.سبزه خشکید ماهی را گربه سیاه دزدید سکه های سفره هفت سین را پسر همسایه دزدید و بقیه هم به همین سادگی نیست شدند.عیدی که مادربزرگم بهم داده بود هم تمام شد.یادم هست آن روز که نوروز را چقدر نو می ساختیم. ولی امروز چرا نوروزمان را نو نساختیم.دلی که کهنه شده نوروزی هم نخواهد داشت و شاید تقصیر خودم بود که این طور شد.از بی عرضه کی ام بود که ماهی تنگ بلور را گربه سیاه دزدید ولی از پسر همسایه این انتظار را نداشتم.هر چه بود زود تمام شد.من ماندم و تنهایی خودم و اتاق قهوهای

تازه داشتم به نبود نوروز عادت می کردن که زنگ خانه به صدا در امد و خیال پردازی هایم را نابود کرد کاش برق هم نبود و همه چیز نبود و هیچ تنها سرمایه ام بود ...

روزی ما خواهیم رفت ...