...
ثانیه های مردود
ساعت امروز
آرزوهایم مثل کبریتی بود که تا روشنش کردم زود خاموش شد.
دیوار قلبم از چوب خط پر شده است و دیگر جایی برای آرزوهایم نمانده است.
تنها از میوه های اینجا سیب را به یاد دارم و خرمالوهای نارس.
در زندگیم همه چیز نمادی از حرمان و آرزوهای دست نیافتنی است.زندگیم نقاشی شده روی قلمدانیست که جایش یک جای دیگر است.دیگر شعر هایم طعم زندگی نمی دهد و آرزوهایم روز به روز به فروش می رسد و در جمعه بازار حراج می شود.تنها نمی دانم که به کجا می روم.با همه چیز و همه کس فرق داشتم حتی با خودم.چیزی دیگر برایم نمانده بود.هرچه بود تنهایی بود و حرمان...
پ ن۱:تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته جاده تا صبح قیامت من و این پاهای خسته
رفتی و رفتی و رفتی
و چه سخت رفتنت را باور کردیم
هدیه دادی
یک قاب از جنس خاطره
و آنرا در گوشه دلمان روی طاقچه گذاشتیم
و همین بهانه ای بود
برای باور رفتنت
و چه چشمانی را گریان کردی
که هنوز تصویرت در آن دریاست
تا دریای چشمانمان زنده باشد
و یادی در دلهایمان گذاشتی
که فاصله قنبرک تا شازده را رقم زد
به طعم سینما
به رنگ خاطره

چراغ های خاموش
حراج زمان...
انتهاي نگاه تو به كجاست؟
شايد ديوار را خيره شده اي
تا شرمنده تو شود!
راستش را بگو انتهاي نگاهت به كجاست...

اینجا کسی یاد تو نيست...