نوروزی که کهنه شد...
نمی دانم چرا این طور شد.وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود و کار از کار گذشته بود.
نوروزی را که دوازده ماه انتظارش را می کشیدم چقدر ساده کهنه شد.سبزه خشکید ماهی را گربه سیاه دزدید سکه های سفره هفت سین را پسر همسایه دزدید و بقیه هم به همین سادگی نیست شدند.عیدی که مادربزرگم بهم داده بود هم تمام شد.یادم هست آن روز که نوروز را چقدر نو می ساختیم. ولی امروز چرا نوروزمان را نو نساختیم.دلی که کهنه شده نوروزی هم نخواهد داشت و شاید تقصیر خودم بود که این طور شد.از بی عرضه کی ام بود که ماهی تنگ بلور را گربه سیاه دزدید ولی از پسر همسایه این انتظار را نداشتم.هر چه بود زود تمام شد.من ماندم و تنهایی خودم و اتاق قهوهای
تازه داشتم به نبود نوروز عادت می کردن که زنگ خانه به صدا در امد و خیال پردازی هایم را نابود کرد کاش برق هم نبود و همه چیز نبود و هیچ تنها سرمایه ام بود ...
روزی ما خواهیم رفت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط پ
|