حال ما اینچنین شد
بیست و چند سالیست که در پرورشگاه زمین بزرگ شدم.
آرزوهایم مثل کبریتی بود که تا روشنش کردم زود خاموش شد.
دیوار قلبم از چوب خط پر شده است و دیگر جایی برای آرزوهایم نمانده است.
تنها از میوه های اینجا سیب را به یاد دارم و خرمالوهای نارس.
در زندگیم همه چیز نمادی از حرمان و آرزوهای دست نیافتنی است.زندگیم نقاشی شده روی قلمدانیست که جایش یک جای دیگر است.دیگر شعر هایم طعم زندگی نمی دهد و آرزوهایم روز به روز به فروش می رسد و در جمعه بازار حراج می شود.تنها نمی دانم که به کجا می روم.با همه چیز و همه کس فرق داشتم حتی با خودم.چیزی دیگر برایم نمانده بود.هرچه بود تنهایی بود و حرمان...
پ ن۱:تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته جاده تا صبح قیامت من و این پاهای خسته
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط پ
|